اولین و آخرین
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین
مینویسم از تو و برای تو که کاخ آرزوهایم را ویران کردی می نویسم برای تو و امثال تو که غرورشان اسلحه ای است برای تخریب دلها ،سلاحی برای شکستن قامت عشق می نویسم برای آنانکه دوست داشته می شوند ولیکن لیاقت این حس مقدس را ندارند. گناه من این است که زیر پاهای سنگین و آهنیت ،فرشی از عشق و محبت پهن کردم ،غافل از اینکه سنگینی قدم های تو،عشق مرا ،امید و آرزوهای مرا ،اشک های مرا خواهش و التماس مرا امید و غرور مرا زیر خود له میکند. ای کاش معنی نفرت را می فهمیدم ای کاش می دانستم که غرور چیست و ای کاش هرگز دوستت نداشتم. ای کاش تمام ای کاش ها را خط می زدم و تنها برای یکبار با حقیقت قلب خویش سخن می گفتم . و ای کاش می توانستم غرور یاغی قلب کوچکت را بشکنم . باز از غرورت نوشتم و قلبم به جای قلم شکست... گاهی نمی شود ،نمی شود که نمی شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود... ميان ِ ماندن و رفتن حکايتي کرديم . باران چکه میکند روی بلند ترین سکوت و من اینجا روی شیروانی خاطره ها نگاهش میکنم . . . . چیز ها و خیلی آدمهای دیگر جداییم بی آنکه بدانیم . جدایی همین است اینکه با تو باشم و با من باشی و باهم نباشیم جدایی همین است اینکه یک خانه ما را در بر گیرد اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد جدایی همین است اینکه قلبم اتاقی باشد خاموش کننده صداها با دیوارهای مضاعف و تو آن را به چشم نبینی جدایی همین است اینکه در درون جسمت تورا جستجو کنم وآوایت را در درون سخنانت جستجو کنم و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم جدایی همین است ولی چگونه ؟ چگونه فراموشت کنم تویی آن نسیم معطر که استنشاق می کنم تویی آن اشک که در چشمانم خوابیده ای وموقع و نا موقع سیلاب می شوی در روحم تویی که چو خون در رگهایم جریان داری تویی که مثل روح در جسمم رخنه کردی تویی که با روح بزرگت همه وجودم را در بر گرفتی تویی که مرا به اوج غزل رساندی و مرا را با زیباترین غزل ها آشنا کردی آه و صدها آه بگو ای محبوبم چگونه می توانم فراموشت کنم چگونه ؟؟
ما چون دو دريچه، رو به روي هم 
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اوّل
که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه ی زیبایی و زشتی
به روی یکدیگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این
مخلوق را دارد
وگر نه من به جای او بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد

که مايه خود همه در وجه ِ اين حکايت رفت



- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .......

آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينهي بهشت، اما ... آه
بيش از شب و روز تيره و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچهها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد 
سوالش پر بود از کنایه
قلبم شکست اشک توی چشمام حلقه زد
و بغض راه گلومو گرفت
وبا پشیمونی گفتم روزی هزار بار فراموشت می کنم
روزی هزار بار با خودم عهد می بندم که دیگه بهت فکر نکنم
و روزی هزار بار...
و روزی هزار بار زیر همه حرفام می زنم و بهت فکر میکنم
با فکر تو زندگی می کنم خیالت شده همدم من خاطراتت شده زندگیم
و چقدر بی رحمی که هزار بار عاشقم شدی و یکبار برای همیشه فراموشم کردی.
چه رسمه عجیبیه هزار بار در برابر یک بار ویک بار در برابر هزاران بار... 

