اولین و آخرین
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین
باران چکه میکند روی بلند ترین سکوت و من اینجا روی شیروانی خاطره ها نگاهش میکنم . . . . چیز ها و خیلی آدمهای دیگر جداییم بی آنکه بدانیم . جدایی همین است اینکه با تو باشم و با من باشی و باهم نباشیم جدایی همین است اینکه یک خانه ما را در بر گیرد اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد جدایی همین است اینکه قلبم اتاقی باشد خاموش کننده صداها با دیوارهای مضاعف و تو آن را به چشم نبینی جدایی همین است اینکه در درون جسمت تورا جستجو کنم وآوایت را در درون سخنانت جستجو کنم و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم جدایی همین است ولی چگونه ؟ چگونه فراموشت کنم تویی آن نسیم معطر که استنشاق می کنم تویی آن اشک که در چشمانم خوابیده ای وموقع و نا موقع سیلاب می شوی در روحم تویی که چو خون در رگهایم جریان داری تویی که مثل روح در جسمم رخنه کردی تویی که با روح بزرگت همه وجودم را در بر گرفتی تویی که مرا به اوج غزل رساندی و مرا را با زیباترین غزل ها آشنا کردی آه و صدها آه بگو ای محبوبم چگونه می توانم فراموشت کنم چگونه ؟؟
ما چون دو دريچه، رو به روي هم میگن شیشه احساس نداره ! اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم دوستت دارم آرام گریست . . . . . بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیراآنقدر عظیم است که تو و هستی تو را نابود می کند بگذار گرمی عشق را حس نکنی تا معنی خاکستر عشق را نیز ندانی اما . . . اما اگر عاشق شدی یکی را دوست بدار تنها برای یک نفر قدم بردار و تنها برای یک نفر عشق پاک و آسمانی داشته باش خدا نگهدار اولین و آخرین نیلوفر از گل زاده می شود ولی تو این گل را حقیر نمی کنی که چرا از گل زاده می شود؟ نه،تو گل را کثیف یا گل آلود نمی خوانی! عشق از کشش جنسی زاده می شود، سپس نیایش از عشق زاده می شود و سپس خدا با نیایش سوی تو می آید. بال می گشایی و اوج می گیری بالاتر و بالاتر و بالاتر .........

- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .......

آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينهي بهشت، اما ... آه
بيش از شب و روز تيره و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچهها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد 
سوالش پر بود از کنایه
قلبم شکست اشک توی چشمام حلقه زد
و بغض راه گلومو گرفت
وبا پشیمونی گفتم روزی هزار بار فراموشت می کنم
روزی هزار بار با خودم عهد می بندم که دیگه بهت فکر نکنم
و روزی هزار بار...
و روزی هزار بار زیر همه حرفام می زنم و بهت فکر میکنم
با فکر تو زندگی می کنم خیالت شده همدم من خاطراتت شده زندگیم
و چقدر بی رحمی که هزار بار عاشقم شدی و یکبار برای همیشه فراموشم کردی.
چه رسمه عجیبیه هزار بار در برابر یک بار ویک بار در برابر هزاران بار... 
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم





