تبليغاتX
اولین و آخرین

اولین و آخرین

ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

     

               باران چکه  میکند روی بلند ترین سکوت

               و من اینجا روی شیروانی خاطره ها  

                    نگاهش میکنم . . . .

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 12:59 توسط ستاره شب| |
خوب که به اطراف نگاه می کنیم می بینیم مدت هاست که از خیلی

چیز ها و خیلی آدمهای دیگر جداییم بی آنکه بدانیم .

جدایی همین است

اینکه با تو باشم و با من باشی  و باهم نباشیم

جدایی همین است

اینکه یک خانه ما را در بر گیرد

اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد

جدایی همین است

اینکه قلبم اتاقی باشد

خاموش کننده صداها با دیوارهای مضاعف

و تو آن را به چشم نبینی

جدایی همین است

اینکه در درون جسمت تورا جستجو کنم

وآوایت را در درون سخنانت جستجو کنم

و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم

جدایی همین است

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:59 توسط ستاره شب| |
- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .......

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:50 توسط ستاره شب| |
چه آسان امر می کنندم که فراموشت کنم

 

ولی چگونه ؟

 

چگونه فراموشت کنم

 

تویی آن نسیم معطر که استنشاق می کنم

 

تویی آن اشک که در چشمانم خوابیده ای

 

وموقع و نا موقع سیلاب می شوی در روحم

 

تویی که چو خون در رگهایم جریان داری

 

تویی که مثل روح در جسمم رخنه کردی

 

تویی که با روح بزرگت همه وجودم را در بر گرفتی

 

تویی که مرا به اوج غزل رساندی

 

و مرا را با زیباترین غزل ها آشنا کردی

 

آه و صدها آه

 

بگو ای محبوبم چگونه می توانم فراموشت کنم

 

چگونه ؟؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 17:25 توسط ستاره شب| |

ما چون دو دريچه، رو به روي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم

هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده

عمر آينه‌ي بهشت، اما ... آه
بيش از شب و روز تيره و دي كوتاه

اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچه‌ها بسته ست

نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:46 توسط ستاره شب| |
یه غریبه ازم پرسید روزی چند بار فراموشت می کنم ؟؟
سوالش پر بود از کنایه
قلبم شکست اشک توی چشمام حلقه زد
و بغض راه گلومو گرفت
وبا پشیمونی گفتم روزی هزار بار فراموشت می کنم
روزی هزار بار با خودم عهد می بندم که دیگه بهت فکر نکنم 
و روزی هزار بار...
و روزی هزار بار زیر همه حرفام می زنم و بهت فکر میکنم
با فکر تو زندگی می کنم خیالت شده همدم من خاطراتت شده زندگیم
و چقدر بی رحمی که هزار بار عاشقم شدی و یکبار برای همیشه فراموشم کردی.
چه رسمه عجیبیه هزار بار در برابر یک بار  ویک بار در برابر هزاران بار...
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:43 توسط ستاره شب| |
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 1:11 توسط ستاره شب| |

 

 

 

 

میگن شیشه احساس نداره !     اما وقتی روی  شیشه

بخار گرفته ای نوشتم

 

       دوستت دارم 

 

   آرام گریست  . . . . .

 

 

بگذار  عظمت  عشق را درک نکنی زیراآنقدر عظیم است

که تو و هستی تو را نابود  می کند

بگذار گرمی عشق را حس نکنی تا معنی خاکستر عشق

را نیز ندانی  اما . . .  اما  اگر عاشق شدی

یکی را دوست بدار تنها برای یک نفر قدم بردار  و تنها

برای یک نفر عشق پاک و آسمانی داشته باش 

خدا نگهدار اولین و آخرین       

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:21 توسط ستاره شب| |
عشق نیلوفری پنهان در گل است

نیلوفر از گل زاده می شود

ولی تو این گل را حقیر نمی کنی که چرا از گل زاده می شود؟

نه،تو گل را کثیف یا گل آلود نمی خوانی!

عشق از کشش جنسی زاده می شود،

سپس نیایش از عشق زاده می شود

و سپس خدا با نیایش سوی تو می آید.

بال می گشایی و اوج می گیری

بالاتر  و  بالاتر  و  بالاتر    .........

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:17 توسط ستاره شب| |

نفس مي زند موج ...  نفس مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست، پس مي زند موج . فغاني به فريادرس مي زند موج ! من آن رانده مانده ی بي شكيبم، كه راهم به فريادرس بسته، دست فغانم شكسته، زمين زير پايم تهي مي كند جاي، زمان در كنارم عبث مي زند موج ! نه درمن غزل مي زند بال، نه در دل هوس مي زند موج ! *** رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد، يكي برق سوزنده بايد، كزين تنگنا ره گشايد؛ كران تا كران خار و خس مي زند موج ! *** گر اين نغمه، اين دانه اشك، درين خاك روئيد و باليد و بشكفت، پس از مرگ بلبل، ببينيد چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج ! *****

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 13:48 توسط ستاره شب| |

درخواست کد آهنگ

قالب های  wtm